کجاست لورکا؟! کجاست!؟
بر پهنه ی این خاک کجا خفته او ..آرام ..آزاد
که در آفریقا دخترکی با لب های قلوه ای له له جرعه ای آب می کشد
و صدای تیر باران اسب های آبی هر روز پنج عصر ساحل را می لرزاند
کجاست لورکا ؟!کجاست !؟
کجا آرمیده ای ..مرد آزادی ..
لورکا برای دخترک چشم سبزت سبدها را پر از باران گلوله کرده اند
و هر روز ساعت پنج عصر جسد های گمنام را می سوزانند
کجاست آرامگاه تو لورکا؟؟؟
وقت اعدام آب دریاهاست ساعت پنچ عصر فردا
لورکا کجا آرام گرفته ای تو !؟؟؟؟؟؟
خواستیم چراغی بر افروزیم،چراغ هایمان را شکستندو نور را از ما ربودند.خواستیم از تاریکی اش بگریزیم،گرفتار شب ممتد شدیم.افسوس که این شب بلند است و سیاهی پایدار! آیا روشنایی خواهد بود؟ آیا فرزندانمان را هم میتوانیم با امیدها و انتظار هامان نگه داریم؟!
سالهای سال است که در انتظار شعله ای هستیم که دلمان را روشن سازد و روحمان را پر نور،ولی مگر میشود در بلندای شب و سکوت تاریکی ،خورشیدی را چشم به راه بود؟ مگر میشود زنده بود و زندگی ندید؟ مگر میشود گل داد و گلوله گرفت؟!
گفتند ورای سیاهی رنگی نیست،نه به این معنی که رنگ فقط یکیست، بلکه خواستند بفهمانند که ای شب زدگان! تقدیر شما همین سیاهیست،بخسبید و نجنبید و نغرید که داروغه مان به خواب است!
عزیزان !دیر زمانیست حسرت رنگین دیدن این آسمان سیاه را داشته ام و دارم.میخواستم بمانم و بسازم گرچه ناملایمات و اتعابش ریشه ام بخشکاند و تار و پودم را بزداید و...
دوستان! مترسکان و مسحورین شبگرد، در این شب ها جولان میدهند و گر با آنان نسازی سلاخیت میکنند و کالبدت را در هم میشکنند و تبسم را بر لبانت جراحی!
چه باید کرد!برویم که گند مرداب نیالایدمان؟! نه! ما میمانیم ولی چاره ای نیست جز اینکه آن سوسو ستارگان دوردست را در اذهانمان بپرورانیم تا نشکنیم،نپوسیم،نمیریم...
آبجویان تشنگی نشناسی که وسعت آب را با قمقمه های حقیرشان می سنجیدند. از حقارت انبارک شوراب هاشان نه به دریا که به جویی زنده نیز راه نبردند. چرا که وسعت عظیم در مخیله حقیر قمقمه شان نمی گنجید.
و تشنگان که ذره ذره جانشان عطش را می سرود ، جان تشنه کویر را نیز به آب نشاندند و دریا را به قلبشان بردند و چشم هاشان چنان وسعتی یافت که جهان ، حقیر نمود و دریا در مشتی جا گرفت.
آبجویان تشنگی نشناس در پی آنچه که نمی دانستند چیست ، سرگردان کوچه های تاریخ شدند و در معبر روزها به خواب سنگ رفتند ، و شناور در رود پرخروشی که می آمد و می رفت ، در آرزوی آب، به بازوی آب می غلطیدند و می رفتند ، و قصه آب را مثل قصه زندگی شان از یاد می بردند و بردند. آبجویان ، نیاز به آب را با قطره قطره ای که از دهان چرکین قمقمه هاشان می مکیدند فرومی نشاندند و تشنگی را جان نگرفته خفه می کردند. برای نشاندن نیاز زلال آب ، باید دهانیت چرکخوار باشد و جانیت چرکتاب ، تا آبجویی ، بیشتر و بیشتر نشود و عطش از جانت شعله نکشد.
آبجویان قمقمه هاشان را از گندابی که معنای سکون بود پر می کردند و نیاز به آب را با چرکابی که از دهان چرکین قمقمه ها می مکیدند می نشاندند ، و آنها که نه دهانی چرکخوار و نه جانی چرکتاب داشتند با قمقمه های خالیشان در کام کویر فرو می رفتند و عطششان با زوزه بادی که در خالی قمقمه هاشان می پیچید نیرومندتر می شد و انسان تشنه در ساحل مرداب ها از تشنگی می مرد اما دهان به گند نمی آلود.
ناصحین می گفتند:
- برادر! قمقمه ات را پر کن! همیشه این است. باید از هیچ شروع کرد. باید از واقعیت به حقیقت رفت. دریا دور است و وسعت بی رحم کویر در میانه. برای گذشتن از کویر باید قمقمه ات را پر کنی و چشم بسته و ناگزیر، دهانت را به چرکخواری عادت دهی. کسانی همین را هم نمی یابند.
تاریخ پر است از آدم هایی که از آشامیدن چرکاب روی نتافتند و استقامت کردند!... و در فواید استقامت ، کتاب ها دادند و سرگذشت ها گفتند و راه ها نمودند! اما تشنگان هرگز به قطره ای چرکاب ، عطش قدسی شان را ننشاندند، که تشنگی به آب می نشست، نه به هر گند مایعی. و این گلوها، مداح متولیان مرداب ها نبودند - که قمقمه ای چرکاب،صله بیابند- که حماسه گوی انسان بودند، رافضان هرچه بود.
آبجویان با حلق هایی معبر چرکاب در گذرگاه تاریخ، در بستر سنگی خواب، فراموش شدند و تشنگان، بی آنکه بتوانند قطره ای چرکاب را فقط به دلیل مایع بودن بنوشند، در آتش کویر به عمیق ترین عطش ها رسیدند و تشنگی از ذره ذره پوستشان زبانه کشید.
آتش بی رحمی که می بارید آنان را در خود سوزاند و هرچه جز تشنگی دود شد و با آنچه که ماند نه انسان هایی در کناره چرکاب ها و نه ساحل نشینان گنداب ها که فقط تشنگی بودند و عطش تجسم یافته در پوست و استخوان هایی که فقط نام های قدیم را در خود گرفته بودند.
جستجو تا کی دوام یافته بود؟
چند قرن بود که تشنگی در جانشان نشسته بود و جان شده بود؟
هرچند و هروقت، این را می دانیم که دیگر از آنان چیزی نمانده بود. چنان عریان بودند و چنان خالی از هرچه مردابی ، که تنها در برابر مرگ می توان آن همه خالی بود و آن همه عریان.*
مگر نه این است که مرگ برای آسوده بردن انسان، همه رشته ها را قطع می کند؟ هر چه را که در چشم انسان، عزیز و خواستنی است می سوزاند و غرق می کند تا انسان خود به مرگ رضایت دهد و آسوده بمیرد و در عدالت خدا شک نکند!
تشنگی نیز وقتی جانت را می آکند که هر چه را پیش از او، و جز او، از خود رانده و سوزانده باشی و دودشان را به چشم کشیده باشی، که فقط اینجاست که به تمامی دهان عطشی و عشق را می خوانی.
بی تشنگی کامل و بی کمال تشنه، به عشق رسیدن، قصه دروغی است که فقط پاورقی نویسان روزنامه ها را جلب می کند، نه عشق جویان صادق را. باید تشنه باشی، باید تشنگی باشی، تا در غروب هرچه هست صدای جوشش عشق را بشنوی و به چشمه همیشه جوش انسان راه یابی. و آنکه راه یافت نه دیگر "من" که "او" شد و عشق شستشویش داد و هر چه را از گذشته شست و در گهواره "تولدی دیگر"ش خواباند و رشد را زمزمه کرد و میوه را خواند و "پرواز" را آموخت، و بال پریدن یافت، اما پرنده نشد، پرواز شد و خود پرپر زد و پرواز را وسعتی بیشتر بخشید.
اینک اگر کلکسیون پرنده داری و دنبال پرنده می گردی به قفسداران رو کن و از آنها بخواه که پرنده ات را بفروشند، اما اگر به شناخت آن بیزار از مرداب ها برخاسته ای دنبال نام مگرد که نامیشان نیست، که تنها یک نام هست:انسان
این آبجویان چرکخوارند که شناسنامه دارند و نام نشانی، تا جیره چرکابشان را بگیرند.
تشنگان راستین، بر بال عطش، به آب ها رفتند - یا نه آب شدند - و اینک جوشش، صدای آنهاست و حرکت، شناسنامه شان و دریا، تقدیرشان.
در قلب دریا، کیست که در پی جوی های خرد باشد؟ دریا، دریاست و رود با محو خویش، دریا شد و گم شد و فراموش شد. که اگر می خواست نامدار بماند، گودالی می جست و می ماند و در خود می گندید و هرگز به دریا نمی آمد. من باید کسی را معرفی کنم؟ اگر کسی هست و مردانه مردی، چه نیازیش به شناساندن؟ که انبارک گنداب، رسوایش می کند. و اگر "خود" نیست و "او"ست، دریا به سرچشمه اش چه نیازی که اینک دریاست؟! من که را باید معرفی کنم؟ اگر پرنده حقیری است، برای شناختن به قفسداران مراجعه کنید! و اگر پرواز است چگونه اش بگویم؟
انسان و آب هر دو از یک سرچشمه اند - چکاد کوه ها و بلند رسالت - ، پس اگر بخواهم لاشه مرده را با نسبت دادن به آدم - میراث گذار نیکی – بشویم کوششی عبث کرده ام. و اگر بخواهم با قصه موج ها و خروش رودها، مرداب را دریا کنم، فریاد غوکان و گند مرداب ، خود ، بیهودگی ام را خواهد سرود.
از این سرچشمه بگذریم. اصل و نسب را فراموش کنیم. که آدم ترین فرزند آدم، آموختمان که این همه بیهوده است. انسان را در پایگاه خویش بشناسیم که اگر خود نیست و تشنگی است، دریاست و اگر جز "او"ست، برویم.
برویم که گند مرداب نیالایدمان!
همین!
پرویز خرسند
دوستان! انسان تا وقتی انسان است که انسان بودن را بداند. یاد شعری از دکتر خانلری میفتم که حکایت کلاغ و عقابی است که چون عقاب به ۳۰ سالگی میرسد و مرگ خود را نزدیک میبیند ناچار به کلاغ رجوع میکند تا سر زندگانی ۳۰۰ ساله اش را به عقاب در حال مرگ بگوید .
کلاغ راز زندگانی را نه در پرواز در اوج و شکار حیوانات بلکه در مردار خواری و در امان بودن از بادهای تند میداند و به عقاب پیشنهاد هم سفرگی میدهد.عقاب وقتی این سخنان را می شنود با خود می گوید: گرچه زندگی شیرین است اما نه آنقدر که از اصلیت خود دور شوم.من همیشه در اوج سپهر بوده ام که سراسر آزادی و فتح است ولی اکنون ذلت مرا می طلبد.پس به کلاغ می گوید:
بال بر هم زد و بر جست از جا گفت کای یار ببخشای مرا
سال ها باش و بدین عیش بناز تو و مردار و تو و عمر دراز
من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانیگر بر اوج فلک باید مرد عمر در گند به سر نتوانم برد
شهپر شاه هوا اوج گرفت زاغ را دیده بر او ماند شگفت
سوی بالا شد و بالاتر شد راست با مهر فلک همسر شد
لحظه ای چند بر این لوح کبود نقطه ای بود و دگر هیچ نبود
برای گفتن من ، شعر هم به گل مانده ولی هیچكی نمی دونه كه اون از عشق نالونه
دل و جونش تو ایرونه دل و جونش تو ایرونه
میگن فریاد خشم اون دل كوه رو می لرزونه
تو دستش نی می شه خنجر یكی دشمن نمی مونه
مثال رستم دستون میاد از جنگلها بیرون
به زیر پای اسب اون می شه كاخ ستم ویرون
میگن گرگ بیابونه میگن گرگ بیابونه
تنی تنها تنی زخمی دلش یكجا نمی مونه
سراپا خشم بی پایون براش دنیا یه زندونه
همه جون رو چنون آرش به تیری در كمون داره
نداره لحظه ای آروم به پیكر تا كه جون داره
به رگها تا كه خون داره به رگها تا كه خون داره
میگن گرگ بیابونه میگن گرگ بیابونه

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از اين بي خبري رنج مبر هيچ مگو
دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هيچ مگو
گفتم اي عشق من از چيز دگر ميترسم
گفت آن چيز دگر نيست دگر هيچ مگو
من به گوش تو سخنهاي نهان خواهم گفت
سر بجنبان كه بلي جز كه به سر هيچ مگو
قمري جان صفتي در ره دل پيدا شد
در ره دل چه لطيف است سفرهيچ مگو
گفتم اين روي فرشته ست عجب يا بشراست
گفت اين غير فرشته است و بشر هيچ مگو
گفتم اين چيست بگو زيرو زبر خواهم شد
گفت ميباش چنين زير و زبر هيچ مگو
اي نشسته تو درين خانه پر نقش و خيال
خيز از اين خانه برو رخت ببر هيچ مگو

تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاج ها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دل نواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پرستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان، به بیکران، به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوج ها
مرا بشوی با شراب موج ها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
نگاه کن
تو می دمی و آفتاب می شود